پرش افکار...

زندگی در خنثی چقدر بی واژه است..

آنقدر فکرم به دور دستها رفت که از فرط دویدن ذهنم پاهایم پینه بست"

نکند آسمان را جای دیگری به اسم ما زده اند!

امشب چقدر پرم از نبودنت...

   + ساره - ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦

می شود یا نمی شود؟

گمان نمی کنی که می شود ولی بی درنگ می شود که می شود...

التماس می کنی که می شود؟ ولی انگار نمی شود که نمی شود...

زجر اینکه می شود را به هزار خواهش قبول می کنی چون نمی شود...

درد اینکه که نمی شود را به یکباره تحمل می کنی  چون می شود...

 

پس کاش آرزو کرده بودم که...

   + ساره - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥

بی نام

چند روز.. نه چند ماهی میشود که سوالی ذهن مرا مغشوش کرده است;

چرا او آن روز در آن راه طولانی او را می پایید...آیا نگرانش بود یا دلیل دیگه ای داشت؟

چقدر از انکارهای دروغ متنفرم

میدانم که هیچ کس جواب سوال مرا نمیداند ...اما اگر نمی نوشتم  بی شک حناق میگرفتم

راستی ...پاییده شده نیز خوب رسم دلربایی میدانست....

چرا ما زنها در کمبود محبت آن را به هر نهوی گدایی میکنیم؟

   + ساره - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٧

یک حسادت تلخ زنانه...

چه ناباورانه عشقم را باور کردی و چه نزدیک مرا از خود راندی,

چه زیبا یک شبه زشت شدی و چه غمگین خود را شاد کردی,

چه آسان مهرم را بر خود سخت کردی و چه تلخ حرفهای دیگری شیرین شد,,,

وای که چه رویایی آن شب واقعی شد...

من که هیچگاه  چنین حادثه شومی به ذهنم خطور نکرده بود...پس چرا آن اتفاق خلق شد؟    آه  کاش فراموشی میگرفتم...

اما میدانم چرا نمی توانم فراموش کنم:چون او مرد است و من زن...

من پر از حسادتم و او پر است از...!؟

وای که چه حکایتیست این حس گنگ حسادت زنانه...

   + ساره - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸

قبول یک ناچاری...

سکوت را تو چه معنا میکنی؟از چه برایت بگویم تا دلت به مهر راضی شود؟صبرم در برابر بی عدالتی سخنانت شکسته است..نرم خوئی زنانه ام تاب تحمل توهین نمیاورد..تا کی در برابر خواسته هایم حرف خود را میزنی؟ 

باشد باز هم با صبر همخانه میمانم...چون امید را در چشمانت دیده ام به امید آنکه سراب نباشد...

   + ساره - ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٤

باور یک حقیقت

رو به رویم ایستاده ای و به من نگاه می کنی..کنارم مینشینی و بر من لبخند میزنی..خوب دلم را بازی میدهی.عقلم که به حساب خودت زنانه است را ذره ای هم تلقی نمی کنی.با سر سوزن محبتی ذوق میکنم و تو با یک بی تفاوتی مختصر با خود نیز قهر میکنی...

دنیای من چه محقر است و دنیای تو چه بی حاکم..به راستی کداممان عاشقیم؟

اما ما فرصت طلائی شدن داریم چرا که آینده مال ماست..پس بتاز که من در کنارتم...

   + ساره - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

یک درد دل کهنه

 

حرف را باید زد,درد را باید گفت.پایانم از کجا باشد که تو از آنجا شروع کنی!خنده ات از سر حرص,گریه ام از سر سوز...و فریاد تو شروع کننده یک اظطراب دو طرفه, و بعد یک بوسه نابهنگام که مرا بایکوت می کند.اما جای تحقیر التیام یافتنی نیست...ولی خوب میدانم که پی به نیروی فرا زمینی یک عشق خواسته شده برده ای...آری من به عشق تو چه زیبا گاهی دچار دمانس می شوم...چون خوب میدانم تو نیز مرا عاشقی...

   + ساره - ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳٠

یک باور تلخ

باور یک واقعیت خیالی و رسیدن به یک خیال واقعی که تو را به عمق یک عشق پر از خالی می برد. پر از حس خواستن و خالی از جواب گرفتن... تو با همین رویای به ظاهر نقره ای سر می کنی اما غافل از اینکه تو به عنوان یک مسکن فراموشی برای به فراموش سپردن یک عشق آتشین جوانی انتخاب شده ای...و درد آور تر اینکه  جایگزین یک دوستی ختم شده به عشق نیز باشی... صبور باش شاید آینده از آن تو باشد...

   + ساره - ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠

بغض یک فریاد

هرگاه که دلم می لرزد و آرام درونش تب دار می شود و بعد از شکستن بغض خاکستری گلویم...تمام وجودم محکوم می شود. این چه رازیست درون حرفهای من که هر زمان لب به سخن می گشایم تمام کلماتم همانند تیری قلبم را نشانه می رود.. چرا هیچ کس درد و حرف مرا نمی فهمد...

   + ساره - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳٠

گل سرخ من...

تو نیستی...چه دور چه نزدیک دلم برایت تنگ می شود و چه آسان اشکهای سختیه دوریت مرا در بر می گیرد آری مهر من همیشه از آن تو خواهد بود چرا که هستی یک زن تنها عشق پاک و بی آلایشش خواهد بود که هیچگاه منتی ازآن نخواهد داشت...پس بی دریغ محبتم رانثارت می کنم باشد که همیشه با هم بمانیم...

   + ساره - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٩

سردرگمی یک حس

آخر دلم در کجای این دنیا خانه دارد؟چگونه می توانم به راحتی از عشق سخن به میان آورم؟از تردید خسته ام.از تکرار دردهایم در عذابم...دیگر حتی اشک نیز مرا همراهی نمیکند...

   + ساره - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱

یک معمای بی جواب

مرا دیوانه نپندار چرا که صدایم انعکاس نگاه توست.وابستگی را بر من فرض بگیر.انتهای این جاده به تنهایی ختم می شود.  آخر تو بگو ای عقل زندگی:زنانگیم را جز تو برای که می توانم خرج کنم؟ وابستگی مجنون واری که تو را اینگونه می آزارد را تو بگو چگونه برایت معنا کنم تا صدای دلم را پذیرا باشی؟ اینک من زنم در آستانه یک دلواپسی گنگ که خود نیز در برابرش توانی ندارم...

   + ساره - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸

درخواست دوباره...

آنگاه که دلم به رعشه می افتد و تنها داراییم صدای موج دار نفسهایم است تو کجایی تا نگاهم را از حلقوم ناپاک بغض بیرون بیاوری؟آری اینک منم آن تیپا خورده به یک عشق نقره ای که از شکست رهایی ندارد.سکوت را بشکن و طلسم این جادو را کلیدی به نیکی باش هرچند که دیگر امیدی به دستان خاکستریت نیست اما باز تو را معجزه فرض می کنم.میدان از آن توست اما به هوش باش که نا غافل عاشق نشوی و باز معشوقه نگردی.فقط رها شو...

   + ساره - ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠

یک دلواپسیه گنگ...

او را چه می شود که اینگونه بی قراری را دون خود سرکوب می کند و هرزگاهی یک بی حسی خاص تمام وجودش را می آزارد و چرا گهگاهی چشمانش درپی یک جواب است؟ وصدای قلبش برای من غریب می نوازد...من کدامین راه را به اشتباه رفته ام که او این چنین سر درگم است..نه  باز نمی خواهم فکرم را به سمت دیگری سوق دهم ...آخر چه چیز فکر او را این طور مشغول کرده است که مرا مرحم درد خود نمی داند...نکند دیگری را بر من ترجیح دهد؟!  اما او مهربان و پاک است فقط کاش مرا باور می کرد...زمان چه دیر می گذرد...

   + ساره - ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸

پایان یک اغاز

دیگر در خانه قلبم کسی را مهمان نخواهم کرد.دیگر در چشمانم برق عشقی را نخواهم پذیرفت.دیگر به نفسهایم می آموزم برای عشقی به شماره نیفتد.دیگر گرمای وجودم را با دوست داشتن شریک نخواهم شد.دیگر برای همیشه از یک بوسه عمیق قرمز متنفر می شوم.و برای همیشه تنفر را به عشق ترجیح خواهم داد...

   + ساره - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

آرام باش...

آفتاب را تو بیاور...مهتاب را من راضی خواهم کرد.بیا آسمان را یک شبه عاشق کنیم.ستاره ها نیز از راز من و تو آشفته اند. ابرها نیز به میمنت این ضیافت خواهند بارید...وای که شورانگیز است یک: عشق بارانی...

   + ساره - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧

باشم یا نباشم؟

یک بی مهری بی دلیل درپس آن چشمهای بی غروب خانه کرده بود حتی دلش نمیدانست چرا او را دوست دارد...شاید آن عهد او را پابند کرده بود که این چنین هرزگاهی دل اورا به یغما می برد و به آنی او را از خود می رهاند...پس چه عهد و چه دلی که هیچکدام با هم یکی نبود...دلی که شکست همیشه از صدای گریه می هراسد...

   + ساره - ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧

فرا تر از ذهن

آن هنگام که ازدریچه ذهنت به بیرون پرواز می کنی چه می خواهی؟ کاش گاهی توانی برای بودن بود که فقط اندکی بودنت را به اثبات دوستی برسانی...اندک جایی برای آرامش پیدا کنی تا به حس خوب ابدیت دست یابی.زمانی برای گذراندن دغدغه های ناباورانه ای که هیچ کس حتی نیم نگاهی هم نثارشان نمی کندوفقط خودت باید پذیرایشان باشی... فکر کردن به اینکه شاید همیشه پذیرش رویا سخت تر از درک حقایق نیست: و رسیدن به ماورا یک گناه...ودست یافتن به مزه گس یک خواهش.و باور یک التماس نقره ای که از انتهای یک وجود آبی پر از تلاطم خواستن نشات گرفته است...و چه زیباست که ا گر بتوانی تمام دنیا را از آن خود بدانی و جسورانه با چشمانی باز قدم در دلت نهی... پس خود را در آرزوهایت غرق کن...    خواستن یا نخواستن ..مساله این نیست: عاشق شو...

   + ساره - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧

شاید...

تو شاید بتوانی تن رنجور عشق پوسیده مرا از پستوی فراموشی بیرون بیاوری...شاید تو راه گریزی از این پیله تنیده شده با عشق و نفرت را بدانی.. آری باز چاره ای جز فرا تر دیدن ندارم. هر چند که هر بار پشت پایی زیبا از خوب بودن دیده ام...باز هم به دلم می گویم:شاید این رسم دیدن مهتاب را بداند....پس بمان و تک تک اجزا بدنم را آرام کن ...بیا و چشمان کم سو شده مرا جلا بده...شاید این بار نا بینا نشوم...من سالهاست منتظرم...

   + ساره - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸

لحظه ای با من باش...

مرا به هست های وجودت فرا بخوان...شاید آن جا مرحمی برای زخمهای دلم پیدا کنم...مرا به عمق نگاهت دعوت کن شاید بوانم روح تشنه ام را سیراب کنم...    مرا به خود بخوان... شاید بتوانم عطش این عشق را بخوابانم...

   + ساره - ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩

طلائی شدن من

تکرار کدامین حرف سکوت را برایم معنا می کند تا بتوانم دیرینه خود را باور کنم؟ چگونه هق هق درونم را آرام کنم تا به انتهای شب برسم؟ آیا برای امید تعریفی هست که بتوان با آن آرزو را معنا کرد؟   کاش می شد قدری... فقط قدری دلم را طلائی کنم بیچاره دلم گمان می کند تنها رنگ:رنگ نقره ایست...چشمانم فقط به خورشید عادت کرده است بایددلم را با ماه آشتی دهم.      آری چشمانم را می بندم و فقط تو را تصور می کنم و می دانم همین برایم کافیست..چرا که تو همهی برای من..

   + ساره - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤

یک تلاش سرد

ما آدمها از وقتی که متولد می شویم انتظار را تجربه می کنیم و هر روز منتظریم و زمانی این انتظار به سر می رسد که ما دیگر نیستیم...پس چرا متولد می شویم تا درد منتظر بودن را تجربه کنیم؟ چرا زمانی که هنوز هیچ نمی دانیم عاشق می شویم ودر همین حال می گویند:"اولین عشق پاک است" و در حالی که هیچ از حرفهایشان سر در نمی آوریم پا به مرحله ای دیگر می گذاریم و کمی به آن عشق می خندیم...در حالی که یک "عشق واقعی " انتظار ما را می کشد...

   + ساره - ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠

فریاد دلم

با من بیا به لحظه لحظه درونم..با من بیا به دغدغه های پر شور وجودم..با من باش به خاطر حرم نفسهای زندگی بخشم:و مرا بخوان به پاکی وجودت..چرا که من و تو با هم زاده شدیم همان سان که خورشید ماه را در بر خواهد گرفت...تو نیز در من بمان...

   + ساره - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧

از آن منی

و تکرار یک تداعی کننده آرامش بخش...وباز گو کردن یک آهنگ ضربان دار...وخندیدن به یک حس غیر قابل وصف... من با توام و تو نیز با منی..و همین کافیست.

   + ساره - ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢

یک تشویش خاطر

عشق را چگونه باور کنیم تا پاک شویم؟ باور را چگونه معنا کنیم تا به اثبات برسیم؟  معنا را در برابر کدامین حرف قرار دهیم تا به انتها برسیم؟ انتهای دنیا کجاست؟  دنیای وجودمان چیست؟ وجودمان را در گرو چه چیزی داده ایم؟ و چرا ما در گرو تاوان زندگی دست و پا می زنیم؟؟؟

   + ساره - ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳

انگیزه مجازی وجودم

کاش گاهی جوابی برای فریادهای درونم داشتم...فریادهای که بی امان و بی وقفه مرا در بر می گیرند و مدام در گوشم لمس وجودم را می خوانند و من نیز آشفته و حیران اما ارام سرنوشت را  برایشان هجی می کنم. اما قانع نمی شوند آنها مدام درونم را می خواهند... چرا مرا رها نمی کنند؟ چرا نمی گذارند واقعی ادامه دهم؟ بی گمان فریادهای من نیز پی برده اند که من نمی توانم در یک دنیای واقعی به زندگی ادامه دهم...

   + ساره - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٦

یک خواسته نا خواسته

مرا با خود ببر...بیش از اینم یارای ماندنم نیست...توان درونم به اتمام رسیده است. نکند می خواهی نا بودیم را نظاره گر باشی؟ آه..نه برای اولین بار التماست می کنم که مرا درک کنی...باشد که من نیز آرام شوم شاید از دستم رهائی یابی...

   + ساره - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٩

یک جوانه نقره ای

آب هست خاک هست جوانه خواهم زد رشد خواهم کرد و به اوج خواهم رسید...            چقدر باشکوه است وقتی حس میکنی از درون بزرگ خواهی شد وشاید روزی آسمانی شوی حتی بتوانی نور را حس کنی...آری جوانه می زنم ومهربان خواهم شد و رنگ آبی آسمان را به خود می گیرم...چقدر زیباست وقتی حس می کنی با یک بارش باران پاک می شوی...آری رشد می کنم وثمر میدهم و به ابرها نزدیک می شوم و هر روز با شیطانی بادها از خواب بر می خیزم و به خورشید سلام می دهم و هر شب به هنگام خواب ماه برایم لا لا ئی می خواند...من به اوج خواهم رسید...

   + ساره - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳

گل آفتابگردان

باران می بارد و زمین خیس خیس است و روی دیوار خانه مان گنجشکی از سرما به خود باد کرده است و به جایی خیره... چشمان گنجشک را دنبال می کنم..او به آن طرف خیابان می نگرد او به پسر بچه ای چشم دوخته است که کفشی را واکس می زند. هوا سرد است و از دهان پسرک بخار بیرون می آید.دستهایش  قرمز است سریع کار می کند. باران هنوز می بارد..اما ناگهان دستانش از حرکت باز می ایستد وبه جایی نگاه می کند نگاهش را دنبال می کنم از دور پسر بچه ای را می نگرم که چتری زیبا به دست دارد..چتری پر از گلهای آفتابگردان !پسرک واکس زن خیس خیس شده است..پسر از آن طرف خیابان به سمت پسرک می دود..ناگهان صدای مهیبی پسرک را از جا بلند می کند..مردم جمع شده اند..صدای بدی می آید: و بعد چند دقیقه خیابان می ماند ویک چتر پر از گلهای آفتابگردان..و پسرکی که دیگر لباسها یش خیس نیست  ..جایی که پسرک ایستاده دیگر باران نمی بارد  مردم متعجب شده اند....پسرک شاخه ای آفتابگردان به دست دارد...

   + ساره - ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٥

شروع ارامشم

در ان شب مهتابی صدای طپشهای قلبم مرا ارام می کرد و درونم سخت بیمار بود... نگاهش کردم اما از روی حیا چشمان من با نگاه او تلاقی نیافت اری درونم سخت اشفته بود و او درونم را نمی خواند  و حال انکه من او را افسانه می پنداشتم   چقدر ساده با یک اهنگ حرفش شا نه هایش را محکم یافتم   حرفهایش رویائی بودو من سراسر رویا بودم او چیزی از عشق نگفت اما درونم تمنا می کردش...او برایم محبت را تفسیر نکرد... او فقط از اینده گفت: از سختیهای بی امان اتیه...از خودش   و من با تمام وجود خواستمش  اری او کامل کننده وجود نقره ای من بود...و من  با اشتیاق با او همراه شدم...و حال پس گذشته سالها فقط با حضور او ارام می شوم...

   + ساره - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸

شک دل

انگاه که او وابستگی را کتمان می کرد ایا دلش نیز با او همراه بود ؟ یا دلش از عمق جانش صداقت را فریاد میزد؟ زمانی که حرفش را می زند مدام از نفرت می گوید اما صدایش رنگی دیگر دارد...چرا ما می خواهیم دل را در هاله ای پنهان کنیم که خود می دانیم پنهانیش دوامی ندارد؟ اخر چرا به خود نیز دروغ می گوییم...

   + ساره - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦

ژرفای یک عشق

وقتی تو می رسی من ابر می شوم...تمام وجود خود را فراموش می کنم واین حضور باشکوه توست که مرا به وجد می اورد.وقتی تو می ایی درونم از شوق اشفته می شود...وای که چه شبیست امشب: می دانم به التماس اسمان امده ای باشد قول می دهم که دیگر خورشید را زندانی نخواهم کرد و همیشه افتابی بمانم...اما چطور می توانم در دوریت نبارم؟ ای محبوب من..تو مرا این گونه افریده ای:پاک و بارانی .کاش قدری اسمانی تر بودم شاید بیشتر در کنارم می ماندی..وقتی دور می شوی ..می بارم و این باران از شوق دیدار توست...ای مهربان عالم..

   + ساره - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٤

درون وجودم

  می نویسم از ان جهت که این گونه زاده شدم.بی گمان وقت امدنم اسمان ارغوانی بود و گنجشکان منتظر صدایی  بودند و حال که هستم صدای سارها ارامم می کند واز بوی علف سبز مدهوش خواهم شد. من انقدر دیوانه ام :هنگامی که یک سرو را می بینم به مرز جنون می رسم.. اری او مرا این گونه افریده: رویائی و بی انتها...

   + ساره - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٢

تفکر عمیق

کاش گاهی کمی هم به اطرافمان نگاهی می انداختیم و فکر می کردیم که فقط خود نیستیم که نفس می کشیم.راه میریم... کاش فقط قدری خود را فراموش می کردیم...شاید میتوانستیم معنی با هم بودن را درک کنیم...پس زمان را از دست ندهیم...

   + ساره - ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱

ارامش زیبا

گاهی احساس می کنم کسی از عمق اسمان مرا فریاد می زند..می ترسم و بعد وحشت می کنم:نکند ماه خواب بدی دیده باشد.نکند فردا کسوفی رخ دهد... اما نه..ستاره ها ارامندوخبری از شیطانی بادها نیست.مهتاب لبخند می زند به گمانم بوسه ای بر افتاب زده باشد....

   + ساره - ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱
← صفحه بعد