پایان یک اغاز
دیگر در خانه قلبم کسی را مهمان نخواهم کرد.دیگر در چشمانم برق عشقی را نخواهم پذیرفت.دیگر به نفسهایم می آموزم برای عشقی به شماره نیفتد.دیگر گرمای وجودم را با دوست داشتن شریک نخواهم شد.دیگر برای همیشه از یک بوسه عمیق قرمز متنفر می شوم.و برای همیشه تنفر را به عشق ترجیح خواهم داد...
آرام باش...
آفتاب را تو بیاور...مهتاب را من راضی خواهم کرد.بیا آسمان را یک شبه عاشق کنیم.ستاره ها نیز از راز من و تو آشفته اند. ابرها نیز به میمنت این ضیافت خواهند بارید...وای که شورانگیز است یک: عشق بارانی...
باشم یا نباشم؟
یک بی مهری بی دلیل درپس آن چشمهای بی غروب خانه کرده بود حتی دلش نمیدانست چرا او را دوست دارد...شاید آن عهد او را پابند کرده بود که این چنین هرزگاهی دل اورا به یغما می برد و به آنی او را از خود می رهاند...پس چه عهد و چه دلی که هیچکدام با هم یکی نبود...دلی که شکست همیشه از صدای گریه می هراسد...
فرا تر از ذهن
آن هنگام که ازدریچه ذهنت به بیرون پرواز می کنی چه می خواهی؟ کاش گاهی توانی برای بودن بود که فقط اندکی بودنت را به اثبات دوستی برسانی...اندک جایی برای آرامش پیدا کنی تا به حس خوب ابدیت دست یابی.زمانی برای گذراندن دغدغه های ناباورانه ای که هیچ کس حتی نیم نگاهی هم نثارشان نمی کندوفقط خودت باید پذیرایشان باشی... فکر کردن به اینکه شاید همیشه پذیرش رویا سخت تر از درک حقایق نیست: و رسیدن به ماورا یک گناه...ودست یافتن به مزه گس یک خواهش.و باور یک التماس نقره ای که از انتهای یک وجود آبی پر از تلاطم خواستن نشات گرفته است...و چه زیباست که ا گر بتوانی تمام دنیا را از آن خود بدانی و جسورانه با چشمانی باز قدم در دلت نهی... پس خود را در آرزوهایت غرق کن... خواستن یا نخواستن ..مساله این نیست: عاشق شو...
شاید...
تو شاید بتوانی تن رنجور عشق پوسیده مرا از پستوی فراموشی بیرون بیاوری...شاید تو راه گریزی از این پیله تنیده شده با عشق و نفرت را بدانی.. آری باز چاره ای جز فرا تر دیدن ندارم. هر چند که هر بار پشت پایی زیبا از خوب بودن دیده ام...باز هم به دلم می گویم:شاید این رسم دیدن مهتاب را بداند....پس بمان و تک تک اجزا بدنم را آرام کن ...بیا و چشمان کم سو شده مرا جلا بده...شاید این بار نا بینا نشوم...من سالهاست منتظرم...
لحظه ای با من باش...
مرا به هست های وجودت فرا بخوان...شاید آن جا مرحمی برای زخمهای دلم پیدا کنم...مرا به عمق نگاهت دعوت کن شاید بوانم روح تشنه ام را سیراب کنم... مرا به خود بخوان... شاید بتوانم عطش این عشق را بخوابانم...
طلائی شدن من
تکرار کدامین حرف سکوت را برایم معنا می کند تا بتوانم دیرینه خود را باور کنم؟ چگونه هق هق درونم را آرام کنم تا به انتهای شب برسم؟ آیا برای امید تعریفی هست که بتوان با آن آرزو را معنا کرد؟ کاش می شد قدری... فقط قدری دلم را طلائی کنم بیچاره دلم گمان می کند تنها رنگ:رنگ نقره ایست...چشمانم فقط به خورشید عادت کرده است بایددلم را با ماه آشتی دهم. آری چشمانم را می بندم و فقط تو را تصور می کنم و می دانم همین برایم کافیست..چرا که تو همهی برای من..
یک تلاش سرد
ما آدمها از وقتی که متولد می شویم انتظار را تجربه می کنیم و هر روز منتظریم و زمانی این انتظار به سر می رسد که ما دیگر نیستیم...پس چرا متولد می شویم تا درد منتظر بودن را تجربه کنیم؟ چرا زمانی که هنوز هیچ نمی دانیم عاشق می شویم ودر همین حال می گویند:"اولین عشق پاک است" و در حالی که هیچ از حرفهایشان سر در نمی آوریم پا به مرحله ای دیگر می گذاریم و کمی به آن عشق می خندیم...در حالی که یک "عشق واقعی " انتظار ما را می کشد...
فریاد دلم
با من بیا به لحظه لحظه درونم..با من بیا به دغدغه های پر شور وجودم..با من باش به خاطر حرم نفسهای زندگی بخشم:و مرا بخوان به پاکی وجودت..چرا که من و تو با هم زاده شدیم همان سان که خورشید ماه را در بر خواهد گرفت...تو نیز در من بمان...
از آن منی
و تکرار یک تداعی کننده آرامش بخش...وباز گو کردن یک آهنگ ضربان دار...وخندیدن به یک حس غیر قابل وصف... من با توام و تو نیز با منی..و همین کافیست.
یک تشویش خاطر
عشق را چگونه باور کنیم تا پاک شویم؟ باور را چگونه معنا کنیم تا به اثبات برسیم؟ معنا را در برابر کدامین حرف قرار دهیم تا به انتها برسیم؟ انتهای دنیا کجاست؟ دنیای وجودمان چیست؟ وجودمان را در گرو چه چیزی داده ایم؟ و چرا ما در گرو تاوان زندگی دست و پا می زنیم؟؟؟
انگیزه مجازی وجودم
کاش گاهی جوابی برای فریادهای درونم داشتم...فریادهای که بی امان و بی وقفه مرا در بر می گیرند و مدام در گوشم لمس وجودم را می خوانند و من نیز آشفته و حیران اما ارام سرنوشت را برایشان هجی می کنم. اما قانع نمی شوند آنها مدام درونم را می خواهند... چرا مرا رها نمی کنند؟ چرا نمی گذارند واقعی ادامه دهم؟ بی گمان فریادهای من نیز پی برده اند که من نمی توانم در یک دنیای واقعی به زندگی ادامه دهم...
یک خواسته نا خواسته
مرا با خود ببر...بیش از اینم یارای ماندنم نیست...توان درونم به اتمام رسیده است. نکند می خواهی نا بودیم را نظاره گر باشی؟ آه..نه برای اولین بار التماست می کنم که مرا درک کنی...باشد که من نیز آرام شوم شاید از دستم رهائی یابی...
یک جوانه نقره ای
آب هست خاک هست جوانه خواهم زد رشد خواهم کرد و به اوج خواهم رسید... چقدر باشکوه است وقتی حس میکنی از درون بزرگ خواهی شد وشاید روزی آسمانی شوی حتی بتوانی نور را حس کنی...آری جوانه می زنم ومهربان خواهم شد و رنگ آبی آسمان را به خود می گیرم...چقدر زیباست وقتی حس می کنی با یک بارش باران پاک می شوی...آری رشد می کنم وثمر میدهم و به ابرها نزدیک می شوم و هر روز با شیطانی بادها از خواب بر می خیزم و به خورشید سلام می دهم و هر شب به هنگام خواب ماه برایم لا لا ئی می خواند...من به اوج خواهم رسید...
گل آفتابگردان
باران می بارد و زمین خیس خیس است و روی دیوار خانه مان گنجشکی از سرما به خود باد کرده است و به جایی خیره... چشمان گنجشک را دنبال می کنم..او به آن طرف خیابان می نگرد او به پسر بچه ای چشم دوخته است که کفشی را واکس می زند. هوا سرد است و از دهان پسرک بخار بیرون می آید.دستهایش قرمز است سریع کار می کند. باران هنوز می بارد..اما ناگهان دستانش از حرکت باز می ایستد وبه جایی نگاه می کند نگاهش را دنبال می کنم از دور پسر بچه ای را می نگرم که چتری زیبا به دست دارد..چتری پر از گلهای آفتابگردان !پسرک واکس زن خیس خیس شده است..پسر از آن طرف خیابان به سمت پسرک می دود..ناگهان صدای مهیبی پسرک را از جا بلند می کند..مردم جمع شده اند..صدای بدی می آید: و بعد چند دقیقه خیابان می ماند ویک چتر پر از گلهای آفتابگردان..و پسرکی که دیگر لباسها یش خیس نیست ..جایی که پسرک ایستاده دیگر باران نمی بارد مردم متعجب شده اند....پسرک شاخه ای آفتابگردان به دست دارد...
شروع ارامشم
در ان شب مهتابی صدای طپشهای قلبم مرا ارام می کرد و درونم سخت بیمار بود... نگاهش کردم اما از روی حیا چشمان من با نگاه او تلاقی نیافت اری درونم سخت اشفته بود و او درونم را نمی خواند و حال انکه من او را افسانه می پنداشتم چقدر ساده با یک اهنگ حرفش شا نه هایش را محکم یافتم حرفهایش رویائی بودو من سراسر رویا بودم او چیزی از عشق نگفت اما درونم تمنا می کردش...او برایم محبت را تفسیر نکرد... او فقط از اینده گفت: از سختیهای بی امان اتیه...از خودش و من با تمام وجود خواستمش اری او کامل کننده وجود نقره ای من بود...و من با اشتیاق با او همراه شدم...و حال پس گذشته سالها فقط با حضور او ارام می شوم...
شک دل
انگاه که او وابستگی را کتمان می کرد ایا دلش نیز با او همراه بود ؟ یا دلش از عمق جانش صداقت را فریاد میزد؟ زمانی که حرفش را می زند مدام از نفرت می گوید اما صدایش رنگی دیگر دارد...چرا ما می خواهیم دل را در هاله ای پنهان کنیم که خود می دانیم پنهانیش دوامی ندارد؟ اخر چرا به خود نیز دروغ می گوییم...
ژرفای یک عشق
وقتی تو می رسی من ابر می شوم...تمام وجود خود را فراموش می کنم واین حضور باشکوه توست که مرا به وجد می اورد.وقتی تو می ایی درونم از شوق اشفته می شود...وای که چه شبیست امشب: می دانم به التماس اسمان امده ای باشد قول می دهم که دیگر خورشید را زندانی نخواهم کرد و همیشه افتابی بمانم...اما چطور می توانم در دوریت نبارم؟ ای محبوب من..تو مرا این گونه افریده ای:پاک و بارانی .کاش قدری اسمانی تر بودم شاید بیشتر در کنارم می ماندی..وقتی دور می شوی ..می بارم و این باران از شوق دیدار توست...ای مهربان عالم..
درون وجودم
می نویسم از ان جهت که این گونه زاده شدم.بی گمان وقت امدنم اسمان ارغوانی بود و گنجشکان منتظر صدایی بودند و حال که هستم صدای سارها ارامم می کند واز بوی علف سبز مدهوش خواهم شد. من انقدر دیوانه ام :هنگامی که یک سرو را می بینم به مرز جنون می رسم.. اری او مرا این گونه افریده: رویائی و بی انتها...
تفکر عمیق
کاش گاهی کمی هم به اطرافمان نگاهی می انداختیم و فکر می کردیم که فقط خود نیستیم که نفس می کشیم.راه میریم... کاش فقط قدری خود را فراموش می کردیم...شاید میتوانستیم معنی با هم بودن را درک کنیم...پس زمان را از دست ندهیم...
ارامش زیبا
گاهی احساس می کنم کسی از عمق اسمان مرا فریاد می زند..می ترسم و بعد وحشت می کنم:نکند ماه خواب بدی دیده باشد.نکند فردا کسوفی رخ دهد... اما نه..ستاره ها ارامندوخبری از شیطانی بادها نیست.مهتاب لبخند می زند به گمانم بوسه ای بر افتاب زده باشد....
تبلور عشق
حسرت بودن.حس داشتن.انتظار طپشهای قلب مکرر : همه اینها ناشی از یک خواستن است. وقتی با تمام وجودت احساس می کنی کسی هست که به تو نیز فکر می کند به یک ارامش وصف ناشدنی می رسی...روحت به اوج می رسد و تو دوباره متولد می شوی...
تنفس سبز
زمان می گذردبه سرعت باد و تو ان را حس نمی کنی .وجودت انقدر در طلاتم اینده است که به گمانم حال را به دست فراموشی سپرده ای...چرا ما اینگونه درگیر افکار خود هستیم..باید باور کنیم که حال نفس بکشیم...شاید فردا جائی برای ما نداشته باشد...
دلهره نابجا
تو چه اسان می گذری از بغض درونم:تو چه زیبا پنداری غمهای وجودم... نفسم.نفسم مانده به جا. ان جا کناره ان بیچاره ولگرد که هر دمش رنگی دگر دارد از این سرمای وانفسا.... تو چرا دلتنگ شدی؟تو چرا این همه بی رنگ شدی؟من که بی تو اب شدم.ناگفته بی خواب شدم...در وجودم غمی اکنده به مهر می پرد تا برسد به قله درد .به برکه عمق یک مرد و بدان:تو ان مردی..یک مرد پر اوازه سخت.یک عاشق رانده بخت.... یک حس غریب و در عین قربت داشت به تو ان دخترک تنها و مانده به جا...
خاطره نامرئی
اسمان شب مرا می خواند.همراه با هزاران ستاره که تداعی کننده روزهای با تو بودنند. ماه بر بلندای اسمان حکمفرمائی میکند.گاهی ابرها نیز برای اثبات وجود خود شیطانی اندکی از خود بروز می دهندو ارام ارام رخسار نقره ای ماه را می پوشانند... چشمکهای ستارگان نیز رفته رفته کم سو تر می شود اما یاد تو هیچگاه در ذهن من به تاریکی نخواهد گرایید...با فکر تو به صبحدم می رسم:نور طلائی خورشید بر افق پدیدار می شود...و تو همچنان در قلبم خواهی ماند:تا ابد زنده و پا بر جا...
یک حسرت
چه زیبا بود ان روز که همه چیز حرمت داشت:حرف"نگاه"اشک"حتی دوست داشتن" حال عشق نیز به یغما رفته است... و جز هاله ای از مهر چیزی به جا نمانده است...
مرا ببین..
باور کن تو را صدا کردم ..میان تنهایی و نفرت. میان عشق و عادت. میان اشک و حسرت. و تو در اوج خواب بودی...و در رویا می پنداشتی ک من جادوگرم...... ایا به راستی صدایم را نشنیدی؟
دل تنهای من
گاهی بی گاه می اندیشم:که چرا مردم ما لایق خاکند..دور زمانی دور از اینجا :می پنداشتم که اگر او بیاید همه چیز زیبا تر خواهد. دیر زمانیست حال نزدیک دلم اهسته و پیوسته کسی در گوشم می خواند:او امد! پس چرا تو هنوز تنهایی؟چرا تو هنوز در تنهایی خود می گریی؟ و تو چرا از خالق طلب افریدن داری؟ به راستی من چرا هنوز عاشقم و درون خود می گریم؟

